میخواهم دیوانه شوم ، مجنون باشم . میخواهم در این عالم جنون تنها با خدا باشم ، با او قدم بزنم ، با او حرف بزنم ، با او برقصم و حتی با او چای بنوشم !
حرفهایت را زودتر بگو ! باید بروم . نمیتوانم اینجا بایستم ، میخواهم بروم پیشش ، با او قرار دارم !میخواهم شعرهایم را برایش بخوانم ، میخواهم سر بر شانه اش بگذارم !
برایش شالی بافته ام از جنس بهار ، آخر می ترسم در این زمستانی که من ساخته بودم سردش شده باشد . من به او خیلی بد کرده ام ، بگذارید بروم . باید از دلش در بیاورم ، می خواهم غافلگیرش کنم. گوش ات را بیار جلو تا به تو بگویم اما باید قول بدهی به خدا چیزی نگوئی ها . باشد ؟؟!
قلبم را میخواهم به او هدیه کنم ، میخواهم قلبم را فقط و فقط به او بدهم . آخ کاش قبول کند آخر می ترسم با این همه رنگهای تیره ای که این همه سال در این دل . . . جمع شده است از من قبولش نکند . نه نه تو رو خدا چیزی به خدا نگو !!!میخواهم امروز که به ملاقتش رفتم با این هدیه غافلگیرش کنم
راستی یک چیز دیگر شاید باورت نشود . خدا خود خدا وقتی یادم رفت به ملاقاتش بروم صدایم زد من صدایش را شنیدم حتی دیروزهای دور وقتی گریه کردم او هم با من گریه کرد تو رو خدا وقتم را نگیرید من باید بروم باید بروم . . .