تبليغاتX
ستاره ای بر فراز جنگل


ستاره ای بر فراز جنگل

 

برگ درخت همسايه گريه كرد و اشك هايش سريد بر تنه ي زمخت درخت !

و من نفهميدم چرا برگ هاي درخت همسايه مدام گريه مي كنند .

انگار سال هاست اين جا درخت هاي همسايه اشك مي ريزند ...

و من دارم به اين فكر ميكنم همسايه ها ي اين آبادي چه قدر ساكتند . چه قدر صبورند .

و هر روز قصد مي كنم در باغچه ي جلوي ساختمان يك درخت بكارم .

من هم گريه مي كنم . مانند همان برگها . و اشكها مي سرند بر قامت زمخت تن من ...

اما من مثل همسايه ها ساكت و صبور نيستم .

من در خانه ي همسايه را مي كوبم با اينكه هميشه بسته است و هرگز باز نمي شود .

من اين همسايه ها را دوست دارم . اگرچه خيلي ساكت اند و انگار مرده اند .

اصلا ميداني من سال هاست كه با مرده ها خوشم .

شايد براي همين است كه هنوز وقت نكرده ام در باغچه ي جلوي ساختمان يك درخت بكارم تا . . .

 

پ.ن : هستم اگر چه نیستم !

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت توسط ستاره|

 

خدایا چند نفر آدم جمع شوند می توانند یک انسان باشند ؟ و انسان . انسانی که هنوز درد خود را علاج نکرده است چطور می تواند درد دنیا را علاج کند ؟!

خدایا من هیچ انسان نمی بینم . یا شاید چشمانم بد نابینا گشته است در میان این همه دود . دودی که از آتش دل آدم ها بلند شده است . آدم های سفید پوش کمتر اند از آدم های سیاه پوش . و این دود از دل کدامشان برخاسته است ؟

و راستی من از بس که طواف کردمت دیگر نیازم به حج نیست ...

 من هم شاید آدمم . مثل همان آدم های سیاه پوش که در حسرت پوشیدن لباس سفید چه شبهایی که زار زده اند و راستی آیا فقط پوشیدن همان سفیدی لباس را گریه کرده اند یا طواف خانه ات را ؟؟!

خدایا بگذار با تمامشان حرف بزنم . من انگار آدمم . یک آدم سیاه پوش و آنقدر طوافت کرده ام که دیگر حسرت آن لباس سفید را ندارم . بگذار به آدم های سیاه پوشت بگویم به هر طرف که دوست دارند سجده کنند . تو همه جا هستی . بگذار بگویمشان همه جا می توانند طوافت کنند . خدایا گرچه من انسان نمی بینم اما این جا آدم ها بد نیستند . یعنی خیلی هم بد نیستند . اگر یکی باشد که خیلی بد باشد آن یک نفر فقط منم . فقط من !!

این من که قبله ات را گم کرده ام و به هر سو سجده می کنم . من که راه کعبه ات را نمی دانم و دور هر مسجدی طواف می کنم .

خدایا سیاهی لباسم نشان از سیاهی دلم نیست . گرچه دلم بد سیاه است از پریشانی روزهایم ...

خدایا دل سیاه پوشم می خواهد برود . اصلا مگر جای ستاره ها در زمین است که مرا اینجا اسیر کرده ای . بگذار بروم . لباس های سفید ارزانی تمام آدم هایت من آسمانت را داشته باشم کافی است . . .

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت توسط ستاره|

 

او نذر كرده بود كه اگر من عاشقش باشم بهشت را از آن من مي كند !

خيلي روزها پيش . فكر كنم هزاران قرني مي گذرد . اما من يادم هست . آن روز كه فرشته ها بر لبه ي پرچين نشسته بودند و دامن چين چين شان پر بود از شكوفه . او  آن روز نذر كرده بود . همان روز كه ستاره اي دنياله دار چشمك زنان دل از فرشته ها برد و رفت . و رفت و ديگر باز نگشت . راستي انگار ستاره ي دنباله دار فقط يك بار مي آيد و فقط يك بار مي رود ...

و او نذر كرده بود و فرشته ها نشنيدند . و  چه خوب كه نشنيدند . آن ها چشمشان به محل عبور ستاره بود و نشنيدند .  اما من شنيدم . نذر تو را شنيدم . من ديدم كه تو نذر كردي . و شنيدم . و من نيز براي بر آورده شدن نذر تو شمعي نذر كردم . اما يادم رفته بود نياز به شمع نيست . خودم كافي بودم براي بر آورده شدن نذر تو . بلند شدم . پنهاني فرشته هايت را دور زدم . از پرچين عبور كردم . آن قدر دور شدم كه ديگر عطر و رنگ شكوفه ها را نديدم .

 و من خواستم نذر تو را برآورده كنم .

خواستم عاشق تو باشم . دل به ستاره ها نبندم . پشت كنم به چشمه و خاك و بلوط !

اما ميداني  من نتوانتسم دل از خاك . دل از بلوط و دل از ستاره هایت بكنم . سخت اين جا دلبسته شدم . عاشق شدم !

عاشق رود . عاشق گندم . عاشق درخت .

و بدتر از همه دل بستم به ستاره ها ...

مثل همان فرشته ها بر لب پرچين نشستم و دامن چين چينم را پر كردم از شكوفه و چشم دوختم به دنباله ي ستاره اي كه يكبار بر من عبور كرد و رفت . . .

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت توسط ستاره|

روزهايم را با سكوتي ژرف رنگ مي زنم وچشمانم را به آسمان مي دوزم تا صدايي از تو حريف اين سكوت بشود . اما آنقدر ناتواني بر من غلبه مي كند كه خود مي شكنم اين سكوت را و فرياد بر مي آورم با من حرف بزن!!

 و هنوز صدايي از تو نرسيده ناتوان تر از قبل با دردي تازه گلاويز مي شوم . و فكر مي كنم كه ديگر طاقتي براي من نمي ماند .

كج خلقي مي كنم با گنجشك ها و ديگر به پيشواز خورشيد نمي روم . بعد دردي تازه به جانم مي افتد و ديگر يادم مي رود كه به انتظار صداي تو بوده ام . و از سكوت كه گذشته ام مدام ناله ميكنم . اشك ميريزم و حتي از ستاره ها غافل مي شوم . انگار كه به آخر خط رسيده باشي . بعد مغرور مي شوم كه مثلا مگر من چه كار بدي كرده ام كه سزاوار چنين دردهايي هستم . بعد  يك هو هوس قدم زدن در پياده روها و شنيدن صداي خش خش برگ ها ميزند به سرم . انگار كه تا حالا طعم اين لذت را نچشيده ام . دلم براي تمام خوشي هاي ساده ي زندگي ام تنگ ميشود . و فكر ميكنم تو با من سر جدال داري . ديگر از من خوشت نمي آيد  . ديگر دوستم نداري . بعد دوباره يادم مي افتد كه واي چه قدر دلتنگ شنيدن صدايت هستم . كاش با من حرف بزني .

 كتاب ميخوانم . صفحه به صفحه . بخش به بخش . جلد به جلد . تنها كساني كه با من هستند شخصيت هاي تلخ و شيرين اين كتاب ها هستند و چه خوب با من حرف مي زنند . خوب تر از مردم پشت اين ديوار كه ...

ايوب را در صفحه هاي كتاب ورق ميزنم راستي با آن همه تلخي چه شيرين با تو حرف مي زند و چه شيرين با او حرف مي زني . چه مغرور مي شوي با داشتن ايوبت و من از ايوب خجالت كشيدم . و ديگر رويم نشد به تو بگويم كه با من حرف بزني .

انگار كه دلم مي خواهد بيشتر آغوش باز كنم . انگار هر چه اينجا ميبينم تمامش عشق است . با تمام جان مي پذيرمش . دوباره غرق در انديشه مي شوم شايد اين يك تاثير عميق اما كوتاه بوده است . شايد درك اين عشق براي من سنگين است . اما هر چه هست من اكنون حالم خوب است و دلم مي خواهد يك ذره هم شده باعث غرور تو بشوم .

 امان اي امان از دست پليد شيطان . نه ! شايد شيطاني نباشد و اين خود من است كه نقش شيطان را بازي ميكند . هر چه هست مي خواهم ازش دور باشم . مي خواهم حالم خوب باشد با تمام اين ضعف و درد كه حتما ماندگار نيست . و شايد باشد . . .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت توسط ستاره|

 

دستانم خسته است . و دلم سنگيني اندوه چند ماهه را به دوش مي كشد . و قتي تگرگ دلتنگي بر سرم هجوم مي آورد آنوقت از خنده ها و شادي هاي ديروزم تعجب ميكنم .راستي اين من بودم كه ديروز مي خنديدم ؟ همين من كه انقدر تنها و درمانده است ؟

خدايا مي خواهم خودم را برايت لوس كنم . اين كار را كه مي توانم انجام دهم ؟ نازم را كه ميتواني بكشي ؟ نميتواني ؟! تو قادر و توانا به همه چيز هستي . و من مي خواهم براي تو ناز كنم . و تو  آري تو بايد ناز من را بكشي !!

من درد دارم . مي شنوي خدا ؟! دل من درد دارد . و ذهنم . و سرم . تمام بودنم درد مي كند . و اينجا اين چاه را مي گويم اين چاه زيبا را همين چاهي كه من از ته آن مدام ماه را مي بينم . ميداني خدا تماشای ماه تمام دلخوشي من در عمق این چاه است . ميداني تمام دلخوشي يعني چه ؟؟ حتما ميداني آخر تو خدايي و خدا داناترين است .

من اينجا همش طناب مي بينم اما طناب ها همه پوسيده است . دست به سويش نبرده پاره مي شود . مگر اين طناب ها را تو نمي فرستي ؟ كم كم دارم شك ميكنم . به همه چيز . به تمام اين طناب هايي كه هر روز و هر ثانيه چنگ ميزنم .

 خدايا نكند واقعا اين چاه و اين ماه تمام آنچه است كه من لايقش هستم  ؟؟ شايد تلاش من بيجاست . ديگر تلاش نخواهم كرد . ديگر دل به هيچ طنابي نخواهم بست . اگر تو اين را مي خواهي چرا من نخواهم . چرا من هي خودم را به در و ديوار بكوبم . شايد همين مرا بس است . شايد همين خنده هاي گذرا همين لبخند كوتاه ماه همين قطره هاي باران كه هر از چندگاهي بوسه بر زخم ترم ميزند كافي است براي من .

دستان من خسته است . و مرهمي نيست . دست مادرانه اي كه نوازش كند اين همه زخم را . مادري كه هست اما نيست .

خدايا نرنج از من . من فقط خواستم كمي برايت ناز كنم و تو ناز مرا بكشي . . .
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط ستاره|

خدايا ميدانم تو سرزمين من را و بخصوص آدم هايش را خوب مي شناسي . خيلي خيلي بهتر از من .

 ميداني خدا اينجا مردم خيلي به هم اعتماد دارند . به هم پول قرض مي دهند . رازهاي خود را به هم مي گويند . مهمان دعوت مي كنند و راستي صندوق صدقاتشان هميشه پر است .

 اما من با اين مردم خوب فرق دارم . خدايا من به هيچ كس اعتماد ندارم . يعني داشتم ها . قديم ها داشتم .

 آن موقع ها كه وقتي بره را به چشمه مي بردم و آبش مي دادم  آن بره تمام جنگل را با من مي دويد . آن موقع ها كه وقتي رازم را به قاصدك مي گفتم  او حتي وقتي با نسيم ميرقصيد دم از راز من نمي زد . آنوقت ها من حتي به گندم ها اعتماد داشتم . وقتي سنجاق سر عروسكم را پاي گندم زير خاك پنهان مي كردم گندم سايه اش را لحظه اي از امانت من بر نمي داشت تا بازگردم . آن وقتها من به لبخند ها ايمان داشتم . لبخند ها را راستكي مي ديدم . اما حالا . . .

خدايا گفتم كه من با مردم خوب تو فرق دارم . من ديگر به هيچ كسي اعتماد ندارم . ميداني فكر ميكنم وقتي تو هستي نياز ندارم رازم را به كسي ديگر بگويم . نيازي نيست كسي غير از تو را امانت دار خويش كنم و راستي دوست دارم اگر صدقه اي مي دهم به دست تو باشد .

خدايا از من نرنجي ها . من سعي كرده ام كه خوب باشم . و سعي خواهم كرد !! من جواب لبخند ها را حتي اگر راستكي نباشد خواهم داد خدا . من هنوز با قاصدك ها مي رقصم با چشمه حرف مي زنم و كنار گندم ها آواز مي خوانم . اما ميداني رازم را اعتمادم را جز با تو سهيم نخواهم شد .

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت توسط ستاره|

 

گوش ات را بياور جلو دوست من . ميخواهم امشب با تو آرام حرف بزنم . آن قدر آرام كه به غير از من و خودت كسي نشنود حرف هايمان را . آخر ميداني آن ها كه همه چيز را نمي فهمند . ميترسم تحمل شنيدن اين حرف ها را نداشته باشند . اما تو فرق ميكني . تو تحملت زياد است . مثل من . شايد حرف هايم را بشنوي و مثل من يك دوست داشته باشي كه گوشي باشد براي اين حرف ها . آن وقت خيالم راحت مي شود كه غير از من و تو دوست تو هم هست كه تحمل شنيدن اين حرف ها را دارد . راستش من خيلي با اين روزها و نامي كه برايش گذاشته اند آشنا نيستم .من به این روزها میگویم هفته ی سالهای مفقود شده .  اما افرادي نزديك من هستند كه خوب ميشناسمشان و ميخواهم تو هم بشناسي . آخر تو دوست خوب من هستي . و من احساس ميكنم يكي غير از من بايد باشد كه بفهمد كه درك كند . شايد بهتر از من و خب غير از تو كسي را سراغ نداشتم .

ميشنوي ؟! عجب رعد و برقي . صداي قطره هاي باران كه به سقف ميخورد . فكر كنم آسمان ميخواهد يواشكي به حرف هايمان گوش بدهد .

امروز يكي گريه كرد . نه يكي نبود چند نفر بودند . بگذار از آن يكي بگويم كه الان سه  سال است كه در خانه خود را زنداني كرده است . و راستي هيچ كس هم به عيادتش نميرود . خيلي تنهاست . من پيشش رفته ام . كنارش نشسته ام و او برايم حرف ميزد . خيلي حرف . انگار سالهاست كه با هيچ كس حرف نزده است . آخرهيچ كس به حرفش گوش نميدهد!

دوست خوبم همه كه مثل تو نيستن كه  هميشه به حرفهايم گوش ميدهي .

 من به حرفهايش گوش دادم اما خيلي هم متوجه حرفهايش نشدم . ميداني او تقريبا سه سال است كه نرم نرم توانايي راه رفتن را از دست داده است . او نميتواند مثل من و تو زير باران قدم بزند . قديم ها مي توانست . حتي چندين سال بعد از اينكه زير باران تير و خمپاره قدم زده بود !!

او براي گل پسرهايش زير باران ميرفت و نان ميخريد . و لبخند و شادي هم ميخريد راستي . اما اين روزها او در خانه در گوشه ي اتاق كوچكش فقط غصه ميخرد .

و همسرش . . .

گريه ميكرد !! دلم برايش سوخت و اين تمام كاري بود كه ميتوانسم برايش بكنم . من خيلي خجالت زده شدم . آمدم اين ها را به تو بگويم .

هيچ كس از او نميپرسد چرا قدم هايت را زير خمپاره جا گذاشتي ؟؟ چرا رفتي ؟ چرا جنگيدي ؟ كسي اصلا او را نميشناسد!!.

و اين روزها تا جانبازي را مي بينند مي گويند : مملكت را همين ها صاحب شده اند . من نميدانم كجاي مملكت را صاحب شده اند كه از عهده ي خرج درمان خود بر نمي آيند و حتي صاحب يك خانه ي نقلي 50 متري هم نيستند .

 دوست من اين ها را كسي نشنود ها . حتي خودش . چون از من دلگير ميشود . آخر او به اين چيز ها فكر نميكند . اين چيزي است كه من ميبينم . او فقط آسمان را ميبيند . اشك او از سر عاشقي است او براي وصال اشك ميريزد . من گفتم كه اين من هستم كه او را درك نميكنم . و فقط دلم ميسوزد . خواستم به تو هم بگویم كه تو هم بداني . تا کمتر عذاب بکشم .

 

اين جا همه درد دارند . همه . من درد مردمم را مي بينم و درد مي كشم !! دوست من گوش ات را بياور جلو مي خواهم آرام به تو بگويم كه . . .

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت توسط ستاره|

 

در کشور بی در و پیکر تن من که تمام تنهایی است نه آن قدر صدا هست که اعتراضش را به گوش ستاره ها برساند و نه آن قدر رهگذر که گهگاهی از سر مستی اعتصاب کنند .

آن قدر تنها هست که وقتی زمان تمام عمرش را اختلاس می کند در هیچ روزنامه ای نگاشته نشود و هیچ خبرنگاری این ضرر هنگفت را در هیچ رسانه ای ملی داد نزند .

بیرون این کشور خیلی بیرون تر به فاصله ای فراتر از زمان گهگداری چشمک ستاره ای می گذرد از آسمانم و لبخندی به قدر عبور ستاره می نشیند بر لبم و همچون ستاره در آسمان تنهایی شبم محو می شود .

گاهی آنقدر از در و دیوار این کشور تلخ تن بیزار می شوم که هوس می کنم تمام مرزهایش را بشکنم و خودم را درمیان بیگانگی کشورهای همسایه رها کنم اما نه می ترسم !

من از بیگانگان هراس دارم من که هنوز با این خود بیگانه ام . نه ! هرگز سازشی نیست با بیگانگان بیرون این مرز تن .

می دانی خدا من گاهی خیلی دلتنگ می شوم و اگر به من نخندی می نویسم خیلی خیلی دلتنگ . . .

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت توسط ستاره|

 

رودخانه و دريا و هر آنچه كه آب را در سينه خويش نگه داشته است تجلي حضور توست .

و باران

باران

باران . . .

مرا با دريا هيچ انس و الفتي نيست !

موج هاي سهمگينش كه مدام سيلي مي زند بر ساحل و ماهيان مرده . و صدف هاي خالي . مرا چه مي شود با شن هايي كه روي هم ميغلتند . گاهي سوزان و گاهي خيس و نمدار ؟!

پاهايم بارها بوسه بر شن زده است اما دريا با موجي بي رحم  نگذاشته است ثانيه اي جاي پايم بر ساحل حك بماند .

دريا يعني فراموشي . پاك شدن . بي اثر ماندن . و تو نه هرگز دريا نبوده اي . نگاه به عظمت دل دريا نكرده ام كه با تمام عظمتش همه چيز را در خود ميبلعد و مرده و بي جان بر ساحل تف ميكند !!

تو رودي . رودي زلال . كه مدام ميروي . از لابلاي دشت ها . از دل كوه . از ميان سبزه زارها . وسط جنگل ها . از پاي بلوط  گذر ميكني  با ماهيان ميرقصي و گل را از صورت سنگ ميشويي . شايد من آن سنگم كه در خاطر رود آرميده ام و با نوازش رقص تو تمام تلخي ها  هر از چن گاهي از دل نازکم شسته می شود و می رود تا دریا .

و باران كه مي بارد و آب كه گل آلود مي شود  تو بيتاب ميشوي . بي قرار و باز اين تويي كه هستي كه هرگز نمي ايستي و نمي گذاري حجم آب تو را  مثال دريا ثابت نگه دارد. بي حركت . خاموش !!

من تو را . رود را . باران را  . دوست دارم .

دوست دارم 

دوست دارم  

دوست دارم . . .

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت توسط ستاره|

برای تنبیه تمام ترس هایم

شاعر می شوم

و مرگ را در واژه ی پرچین

 درد را در واژه ی بلوط

و انتظار را در واژه ی گندم

به اسارت در می آورم

آن وقت از پرچین مرگ پایین می پرم 

و لابلای گندمزار می رقصم

و تا بالاترین میوه ی بلوط پرواز می کنم

و از آن بالا به تمام ترس هایم لبخند میزنم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خدایا می شود یک روز تمام دست تو را بگیرم و با تو زیر باران قدم بزنم و برایت چتر نگه دارم ؟!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

کاش می شد روزها را یکی درمیان جا گذاشت

و دوید

تا ابتدای جنگل

کنار همان قهوه خانه ی چوبی

و درد ها را در آب چشمه شست

وبعد دامن فرداها را

پر کرد از خنده های بلوط

اگر به این فردا برسم

دیگر هیچ نیازی نیست به بهشت

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت توسط ستاره|


Design By : Night Skin