ستاره ای بر فراز جنگل
برگ درخت همسايه گريه كرد و اشك هايش سريد بر تنه ي زمخت درخت ! و من نفهميدم چرا برگ هاي درخت همسايه مدام گريه مي كنند . انگار سال هاست اين جا درخت هاي همسايه اشك مي ريزند ... و من دارم به اين فكر ميكنم همسايه ها ي اين آبادي چه قدر ساكتند . چه قدر صبورند . و هر روز قصد مي كنم در باغچه ي جلوي ساختمان يك درخت بكارم . من هم گريه مي كنم . مانند همان برگها . و اشكها مي سرند بر قامت زمخت تن من ... اما من مثل همسايه ها ساكت و صبور نيستم . من در خانه ي همسايه را مي كوبم با اينكه هميشه بسته است و هرگز باز نمي شود . من اين همسايه ها را دوست دارم . اگرچه خيلي ساكت اند و انگار مرده اند . اصلا ميداني من سال هاست كه با مرده ها خوشم . شايد براي همين است كه هنوز وقت نكرده ام در باغچه ي جلوي ساختمان يك درخت بكارم تا . . . پ.ن : هستم اگر چه نیستم ! خدایا چند نفر آدم جمع شوند می توانند یک انسان باشند ؟ و انسان . انسانی که هنوز درد خود را علاج نکرده است چطور می تواند درد دنیا را علاج کند ؟! خدایا من هیچ انسان نمی بینم . یا شاید چشمانم بد نابینا گشته است در میان این همه دود . دودی که از آتش دل آدم ها بلند شده است . آدم های سفید پوش کمتر اند از آدم های سیاه پوش . و این دود از دل کدامشان برخاسته است ؟ و راستی من از بس که طواف کردمت دیگر نیازم به حج نیست ... من هم شاید آدمم . مثل همان آدم های سیاه پوش که در حسرت پوشیدن لباس سفید چه شبهایی که زار زده اند و راستی آیا فقط پوشیدن همان سفیدی لباس را گریه کرده اند یا طواف خانه ات را ؟؟! خدایا بگذار با تمامشان حرف بزنم . من انگار آدمم . یک آدم سیاه پوش و آنقدر طوافت کرده ام که دیگر حسرت آن لباس سفید را ندارم . بگذار به آدم های سیاه پوشت بگویم به هر طرف که دوست دارند سجده کنند . تو همه جا هستی . بگذار بگویمشان همه جا می توانند طوافت کنند . خدایا گرچه من انسان نمی بینم اما این جا آدم ها بد نیستند . یعنی خیلی هم بد نیستند . اگر یکی باشد که خیلی بد باشد آن یک نفر فقط منم . فقط من !! این من که قبله ات را گم کرده ام و به هر سو سجده می کنم . من که راه کعبه ات را نمی دانم و دور هر مسجدی طواف می کنم . خدایا سیاهی لباسم نشان از سیاهی دلم نیست . گرچه دلم بد سیاه است از پریشانی روزهایم ... خدایا دل سیاه پوشم می خواهد برود . اصلا مگر جای ستاره ها در زمین است که مرا اینجا اسیر کرده ای . بگذار بروم . لباس های سفید ارزانی تمام آدم هایت من آسمانت را داشته باشم کافی است . . . او نذر كرده بود كه اگر من عاشقش باشم بهشت را از آن من مي كند ! خيلي روزها پيش . فكر كنم هزاران قرني مي گذرد . اما من يادم هست . آن روز كه فرشته ها بر لبه ي پرچين نشسته بودند و دامن چين چين شان پر بود از شكوفه . او آن روز نذر كرده بود . همان روز كه ستاره اي دنياله دار چشمك زنان دل از فرشته ها برد و رفت . و رفت و ديگر باز نگشت . راستي انگار ستاره ي دنباله دار فقط يك بار مي آيد و فقط يك بار مي رود ... و او نذر كرده بود و فرشته ها نشنيدند . و چه خوب كه نشنيدند . آن ها چشمشان به محل عبور ستاره بود و نشنيدند . اما من شنيدم . نذر تو را شنيدم . من ديدم كه تو نذر كردي . و شنيدم . و من نيز براي بر آورده شدن نذر تو شمعي نذر كردم . اما يادم رفته بود نياز به شمع نيست . خودم كافي بودم براي بر آورده شدن نذر تو . بلند شدم . پنهاني فرشته هايت را دور زدم . از پرچين عبور كردم . آن قدر دور شدم كه ديگر عطر و رنگ شكوفه ها را نديدم . و من خواستم نذر تو را برآورده كنم . خواستم عاشق تو باشم . دل به ستاره ها نبندم . پشت كنم به چشمه و خاك و بلوط ! اما ميداني من نتوانتسم دل از خاك . دل از بلوط و دل از ستاره هایت بكنم . سخت اين جا دلبسته شدم . عاشق شدم ! عاشق رود . عاشق گندم . عاشق درخت . و بدتر از همه دل بستم به ستاره ها ... مثل همان فرشته ها بر لب پرچين نشستم و دامن چين چينم را پر كردم از شكوفه و چشم دوختم به دنباله ي ستاره اي كه يكبار بر من عبور كرد و رفت . . . و هنوز صدايي از تو نرسيده ناتوان تر از قبل با دردي تازه گلاويز مي شوم . و فكر مي كنم كه ديگر طاقتي براي من نمي ماند . كج خلقي مي كنم با گنجشك ها و ديگر به پيشواز خورشيد نمي روم . بعد دردي تازه به جانم مي افتد و ديگر يادم مي رود كه به انتظار صداي تو بوده ام . و از سكوت كه گذشته ام مدام ناله ميكنم . اشك ميريزم و حتي از ستاره ها غافل مي شوم . انگار كه به آخر خط رسيده باشي . بعد مغرور مي شوم كه مثلا مگر من چه كار بدي كرده ام كه سزاوار چنين دردهايي هستم . بعد يك هو هوس قدم زدن در پياده روها و شنيدن صداي خش خش برگ ها ميزند به سرم . انگار كه تا حالا طعم اين لذت را نچشيده ام . دلم براي تمام خوشي هاي ساده ي زندگي ام تنگ ميشود . و فكر ميكنم تو با من سر جدال داري . ديگر از من خوشت نمي آيد . ديگر دوستم نداري . بعد دوباره يادم مي افتد كه واي چه قدر دلتنگ شنيدن صدايت هستم . كاش با من حرف بزني . كتاب ميخوانم . صفحه به صفحه . بخش به بخش . جلد به جلد . تنها كساني كه با من هستند شخصيت هاي تلخ و شيرين اين كتاب ها هستند و چه خوب با من حرف مي زنند . خوب تر از مردم پشت اين ديوار كه ... ايوب را در صفحه هاي كتاب ورق ميزنم راستي با آن همه تلخي چه شيرين با تو حرف مي زند و چه شيرين با او حرف مي زني . چه مغرور مي شوي با داشتن ايوبت و من از ايوب خجالت كشيدم . و ديگر رويم نشد به تو بگويم كه با من حرف بزني . انگار كه دلم مي خواهد بيشتر آغوش باز كنم . انگار هر چه اينجا ميبينم تمامش عشق است . با تمام جان مي پذيرمش . دوباره غرق در انديشه مي شوم شايد اين يك تاثير عميق اما كوتاه بوده است . شايد درك اين عشق براي من سنگين است . اما هر چه هست من اكنون حالم خوب است و دلم مي خواهد يك ذره هم شده باعث غرور تو بشوم . دستانم خسته است . و دلم سنگيني اندوه چند ماهه را به دوش مي كشد . و قتي تگرگ دلتنگي بر سرم هجوم مي آورد آنوقت از خنده ها و شادي هاي ديروزم تعجب ميكنم .راستي اين من بودم كه ديروز مي خنديدم ؟ همين من كه انقدر تنها و درمانده است ؟ خدايا مي خواهم خودم را برايت لوس كنم . اين كار را كه مي توانم انجام دهم ؟ نازم را كه ميتواني بكشي ؟ نميتواني ؟! تو قادر و توانا به همه چيز هستي . و من مي خواهم براي تو ناز كنم . و تو آري تو بايد ناز من را بكشي !! من درد دارم . مي شنوي خدا ؟! دل من درد دارد . و ذهنم . و سرم . تمام بودنم درد مي كند . و اينجا اين چاه را مي گويم اين چاه زيبا را همين چاهي كه من از ته آن مدام ماه را مي بينم . ميداني خدا تماشای ماه تمام دلخوشي من در عمق این چاه است . ميداني تمام دلخوشي يعني چه ؟؟ حتما ميداني آخر تو خدايي و خدا داناترين است . من اينجا همش طناب مي بينم اما طناب ها همه پوسيده است . دست به سويش نبرده پاره مي شود . مگر اين طناب ها را تو نمي فرستي ؟ كم كم دارم شك ميكنم . به همه چيز . به تمام اين طناب هايي كه هر روز و هر ثانيه چنگ ميزنم . خدايا نكند واقعا اين چاه و اين ماه تمام آنچه است كه من لايقش هستم ؟؟ شايد تلاش من بيجاست . ديگر تلاش نخواهم كرد . ديگر دل به هيچ طنابي نخواهم بست . اگر تو اين را مي خواهي چرا من نخواهم . چرا من هي خودم را به در و ديوار بكوبم . شايد همين مرا بس است . شايد همين خنده هاي گذرا همين لبخند كوتاه ماه همين قطره هاي باران كه هر از چندگاهي بوسه بر زخم ترم ميزند كافي است براي من . دستان من خسته است . و مرهمي نيست . دست مادرانه اي كه نوازش كند اين همه زخم را . مادري كه هست اما نيست . ميداني خدا اينجا مردم خيلي به هم اعتماد دارند . به هم پول قرض مي دهند . رازهاي خود را به هم مي گويند . مهمان دعوت مي كنند و راستي صندوق صدقاتشان هميشه پر است . اما من با اين مردم خوب فرق دارم . خدايا من به هيچ كس اعتماد ندارم . يعني داشتم ها . قديم ها داشتم . آن موقع ها كه وقتي بره را به چشمه مي بردم و آبش مي دادم آن بره تمام جنگل را با من مي دويد . آن موقع ها كه وقتي رازم را به قاصدك مي گفتم او حتي وقتي با نسيم ميرقصيد دم از راز من نمي زد . آنوقت ها من حتي به گندم ها اعتماد داشتم . وقتي سنجاق سر عروسكم را پاي گندم زير خاك پنهان مي كردم گندم سايه اش را لحظه اي از امانت من بر نمي داشت تا بازگردم . آن وقتها من به لبخند ها ايمان داشتم . لبخند ها را راستكي مي ديدم . اما حالا . . . خدايا گفتم كه من با مردم خوب تو فرق دارم . من ديگر به هيچ كسي اعتماد ندارم . ميداني فكر ميكنم وقتي تو هستي نياز ندارم رازم را به كسي ديگر بگويم . نيازي نيست كسي غير از تو را امانت دار خويش كنم و راستي دوست دارم اگر صدقه اي مي دهم به دست تو باشد . خدايا از من نرنجي ها . من سعي كرده ام كه خوب باشم . و سعي خواهم كرد !! من جواب لبخند ها را حتي اگر راستكي نباشد خواهم داد خدا . من هنوز با قاصدك ها مي رقصم با چشمه حرف مي زنم و كنار گندم ها آواز مي خوانم . اما ميداني رازم را اعتمادم را جز با تو سهيم نخواهم شد . گوش ات را بياور جلو دوست من . ميخواهم امشب با تو آرام حرف بزنم . آن قدر آرام كه به غير از من و خودت كسي نشنود حرف هايمان را . آخر ميداني آن ها كه همه چيز را نمي فهمند . ميترسم تحمل شنيدن اين حرف ها را نداشته باشند . اما تو فرق ميكني . تو تحملت زياد است . مثل من . شايد حرف هايم را بشنوي و مثل من يك دوست داشته باشي كه گوشي باشد براي اين حرف ها . آن وقت خيالم راحت مي شود كه غير از من و تو دوست تو هم هست كه تحمل شنيدن اين حرف ها را دارد . راستش من خيلي با اين روزها و نامي كه برايش گذاشته اند آشنا نيستم .من به این روزها میگویم هفته ی سالهای مفقود شده . اما افرادي نزديك من هستند كه خوب ميشناسمشان و ميخواهم تو هم بشناسي . آخر تو دوست خوب من هستي . و من احساس ميكنم يكي غير از من بايد باشد كه بفهمد كه درك كند . شايد بهتر از من و خب غير از تو كسي را سراغ نداشتم . ميشنوي ؟! عجب رعد و برقي . صداي قطره هاي باران كه به سقف ميخورد . فكر كنم آسمان ميخواهد يواشكي به حرف هايمان گوش بدهد . امروز يكي گريه كرد . نه يكي نبود چند نفر بودند . بگذار از آن يكي بگويم كه الان سه سال است كه در خانه خود را زنداني كرده است . و راستي هيچ كس هم به عيادتش نميرود . خيلي تنهاست . من پيشش رفته ام . كنارش نشسته ام و او برايم حرف ميزد . خيلي حرف . انگار سالهاست كه با هيچ كس حرف نزده است . آخرهيچ كس به حرفش گوش نميدهد! دوست خوبم همه كه مثل تو نيستن كه هميشه به حرفهايم گوش ميدهي . من به حرفهايش گوش دادم اما خيلي هم متوجه حرفهايش نشدم . ميداني او تقريبا سه سال است كه نرم نرم توانايي راه رفتن را از دست داده است . او نميتواند مثل من و تو زير باران قدم بزند . قديم ها مي توانست . حتي چندين سال بعد از اينكه زير باران تير و خمپاره قدم زده بود !! او براي گل پسرهايش زير باران ميرفت و نان ميخريد . و لبخند و شادي هم ميخريد راستي . اما اين روزها او در خانه در گوشه ي اتاق كوچكش فقط غصه ميخرد . و همسرش . . . گريه ميكرد !! دلم برايش سوخت و اين تمام كاري بود كه ميتوانسم برايش بكنم . من خيلي خجالت زده شدم . آمدم اين ها را به تو بگويم . هيچ كس از او نميپرسد چرا قدم هايت را زير خمپاره جا گذاشتي ؟؟ چرا رفتي ؟ چرا جنگيدي ؟ كسي اصلا او را نميشناسد!!. و اين روزها تا جانبازي را مي بينند مي گويند : مملكت را همين ها صاحب شده اند . من نميدانم كجاي مملكت را صاحب شده اند كه از عهده ي خرج درمان خود بر نمي آيند و حتي صاحب يك خانه ي نقلي 50 متري هم نيستند . دوست من اين ها را كسي نشنود ها . حتي خودش . چون از من دلگير ميشود . آخر او به اين چيز ها فكر نميكند . اين چيزي است كه من ميبينم . او فقط آسمان را ميبيند . اشك او از سر عاشقي است او براي وصال اشك ميريزد . من گفتم كه اين من هستم كه او را درك نميكنم . و فقط دلم ميسوزد . خواستم به تو هم بگویم كه تو هم بداني . تا کمتر عذاب بکشم . اين جا همه درد دارند . همه . من درد مردمم را مي بينم و درد مي كشم !! دوست من گوش ات را بياور جلو مي خواهم آرام به تو بگويم كه . . . در کشور بی در و پیکر تن من که تمام تنهایی است نه آن قدر صدا هست که اعتراضش را به گوش ستاره ها برساند و نه آن قدر رهگذر که گهگاهی از سر مستی اعتصاب کنند . آن قدر تنها هست که وقتی زمان تمام عمرش را اختلاس می کند در هیچ روزنامه ای نگاشته نشود و هیچ خبرنگاری این ضرر هنگفت را در هیچ رسانه ای ملی داد نزند . بیرون این کشور خیلی بیرون تر به فاصله ای فراتر از زمان گهگداری چشمک ستاره ای می گذرد از آسمانم و لبخندی به قدر عبور ستاره می نشیند بر لبم و همچون ستاره در آسمان تنهایی شبم محو می شود . گاهی آنقدر از در و دیوار این کشور تلخ تن بیزار می شوم که هوس می کنم تمام مرزهایش را بشکنم و خودم را درمیان بیگانگی کشورهای همسایه رها کنم اما نه می ترسم ! من از بیگانگان هراس دارم من که هنوز با این خود بیگانه ام . نه ! هرگز سازشی نیست با بیگانگان بیرون این مرز تن . می دانی خدا من گاهی خیلی دلتنگ می شوم و اگر به من نخندی می نویسم خیلی خیلی دلتنگ . . . رودخانه و دريا و هر آنچه كه آب را در سينه خويش نگه داشته است تجلي حضور توست . و باران باران باران . . . مرا با دريا هيچ انس و الفتي نيست ! موج هاي سهمگينش كه مدام سيلي مي زند بر ساحل و ماهيان مرده . و صدف هاي خالي . مرا چه مي شود با شن هايي كه روي هم ميغلتند . گاهي سوزان و گاهي خيس و نمدار ؟! پاهايم بارها بوسه بر شن زده است اما دريا با موجي بي رحم نگذاشته است ثانيه اي جاي پايم بر ساحل حك بماند . دريا يعني فراموشي . پاك شدن . بي اثر ماندن . و تو نه هرگز دريا نبوده اي . نگاه به عظمت دل دريا نكرده ام كه با تمام عظمتش همه چيز را در خود ميبلعد و مرده و بي جان بر ساحل تف ميكند !! تو رودي . رودي زلال . كه مدام ميروي . از لابلاي دشت ها . از دل كوه . از ميان سبزه زارها . وسط جنگل ها . از پاي بلوط گذر ميكني با ماهيان ميرقصي و گل را از صورت سنگ ميشويي . شايد من آن سنگم كه در خاطر رود آرميده ام و با نوازش رقص تو تمام تلخي ها هر از چن گاهي از دل نازکم شسته می شود و می رود تا دریا . و باران كه مي بارد و آب كه گل آلود مي شود تو بيتاب ميشوي . بي قرار و باز اين تويي كه هستي كه هرگز نمي ايستي و نمي گذاري حجم آب تو را مثال دريا ثابت نگه دارد. بي حركت . خاموش !! من تو را . رود را . باران را . دوست دارم . دوست دارم دوست دارم دوست دارم . . . برای تنبیه تمام ترس هایم شاعر می شوم و مرگ را در واژه ی پرچین درد را در واژه ی بلوط و انتظار را در واژه ی گندم به اسارت در می آورم آن وقت از پرچین مرگ پایین می پرم و لابلای گندمزار می رقصم و تا بالاترین میوه ی بلوط پرواز می کنم و از آن بالا به تمام ترس هایم لبخند میزنم ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدایا می شود یک روز تمام دست تو را بگیرم و با تو زیر باران قدم بزنم و برایت چتر نگه دارم ؟! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کاش می شد روزها را یکی درمیان جا گذاشت و دوید تا ابتدای جنگل کنار همان قهوه خانه ی چوبی و درد ها را در آب چشمه شست وبعد دامن فرداها را پر کرد از خنده های بلوط اگر به این فردا برسم دیگر هیچ نیازی نیست به بهشت

| Design By : Night Skin |


