تبليغاتX
ستاره ای بر فراز جنگل

مرگ من !

دیوانه میشوم

از یک نگاه تلخ آسمان

سر می کشم مرگ را بی مهابا

دفن می شوم در میان خاک های سرد

و می میرد درخت ، جان می دهد آفتاب

و میرود انسان

از روی خروارها خاک

میگریزد ، میزند فریاد

می رود تا آب

چشمه می خشکد

آفتاب در میان خاک  / می شود مدفون !

بوسه ی خورشید

سبز میشود اینجا

در میان مشتی خاک .

خون دل نوشت :

شعرهایم بوی خون ، دود ، سنگ و آتش می دهد

و تو ای بانی این شعر

در باغچه ات گل درد می چینی

برای دستان کبود

درد دل :

هرچه میخواهم نقش بزنم جنگل را ، ستاره را ، چشمه را

 نمیشود انگار

این بشر عجیب گره خورده ی تلخی هاست !

 

!! نوشته شده توسط ستاره | 11:4 | دوشنبه هشتم تیر 1388 •

اللهم عجل لولیک الفرج

آیه های سکوت را با نوای دلم تلاوت می کنم

و دانه های گسسته ی دلم را برسجاده ی عفوات کنار هم می چینم

دستانم نای گره زدن ندارد .

تسبیح شیشه ای اشکم چشمه ای سرد را در آغوش گرفته است

قامت خاکی ام را در چشمه ی سرد غسل میدهم

تا آتش گناهانی که تا مغز استخوانم را می سوزاند خاموش شود

و ادامه میدهم آیه های سکوت را در سجده ی ابری دلم .

خون دل نوشت : 

چه تلخ است این شبها

و راستی شیون مادری داغ دیده

آسمان شهر را پوشانده

گو ش هایم می سوزد

خدایا . . .

!! نوشته شده توسط ستاره | 17:37 | یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

سجده ی ستاره

هرچند غرق گناهم ز صد جهت  / تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

 

شعر نوشت :

ستاره سجده که می کند

برق می پرد از نگاه صبح

نامه های بی جواب شب

پاک می شود در انتظار نور

خانه ها همان خانه های ساکت قدیم

همان های و هوی یا کریم به روی بام

همان چک چک خوش آهنگ قطره ها

به روی آب حوض

عشق هم همان عشق های نازک قدیم

عاشقی تکیه داده بر درخت

بوسه میزند به پر پر گلی لطیف

تنگ میشود دلم برای شب

شب هم همان شب های پر ستاره قدیم

 

رویا نوشت :

اینجا هرچه از جنس آسمان است زیباست و تو نیز !

اما . . .

 

!! نوشته شده توسط ستاره | 23:21 | پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

میهن من !

حجاب چهره ی جان میشود ، غبار تنم  / خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

 

دلخون نوشت :

دهانم طعم تلخ خون می دهد

از دستانم بیزارم

چشمانم باز که می شود

خون می بیند و درد

میهن ام در سکوت این همه درد

زیر تازیانه ی قدرت

کبود  است

و چه تلخ است این سکوت تو

و چه تلخ است این فریاد من

پ.ن : ذهنم درد می کند . می سوزد . داد می کشد . . .

 

!! نوشته شده توسط ستاره | 11:37 | چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

آسمان دودی !

با درد کشان هر که در افتاد بر افتاد . . .

مردی می رسد از راه

خسته از هجوم ابرهای سهمگین

در آسمان دودی رنگ

دستهای زخمی اش را پنهان میکند

در پشت فانوسی از جنس آفتاب

مهتاب از شرم این همه غبار

پنهان میشود در میان انبوهی از ستاره ها

و مرد کوله بارش را هنوز که بر زمین نگذاشته

می رود . . .

بوسه ای گرم چشمان زن را میگشاید

کسی  نیست

جز فانوسی خاموش

و رد پائی از مرد

که برای چیدن

خوشه ای آرامش

به نبرد با آسمان دود ی رنگ رفته است .

 

خاطره :

آسمان که بارید

لبهایش می خندید

و من

ندیدم قطره های اشکش را   

که با عشقبازی باران

بر گونه اش  میغلتید !

 

کوتاه نوشت  :

گاهی گم می شود

واژه ها یم

در پشت سایه ی سکوت تو 

 

اضافه نوشت : اندکی صبر سحر نزدیک است . . .

 

!! نوشته شده توسط ستاره | 23:4 | جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388