می خواهم مترسکی باشم بر سر مزرعه ای که تو مدام به جای درو کردن گندم هایش دل به هرزگی علفها سپردی !
حیا هم که نمی کنی . شرم هم نداری ...
میخواهم ژنده ترین پیراهنم را به تن کنم و موهای ژولیده ام را نبافم و راستی همان دامنی را بپوشم که انتهای چینش را لبه ی پرچین درید . و بایستم درست وسط مزرعه ای که گندم هایش را تو با چکمه های قرمزت له کردی . آن هم برای نوشیدن زهر شرابی که از هرزگی این علف ها ساختی .
آخر من با تو چه کنم ؟!! فریادم را که نمی شنوی . دریای اشکم را پشت سد بغض کهنه ام نمی بینی . شکستگی دلم به کنار . . .
می خواهم از مترسک هایی بنویسم که سایه ی ترسشان بر سر جالیز زندگی هویدا می کند تا برسد تلخی اه میوه ی زندگی !!
و تو چه آشکارا بوسه زدی بر پیشانی سیاه ترس و زندگی را رها کردی .
راستش من هم می خواهم بروم . من از مترسک ها بدم می آید . از سنگینی سایه شان می ترسم . فکر می کنم خیلی هم مهم نیست پخته یا خام . باید به اندازه ی صبرت بچشی .
از کلاغ وار پریدن بر سر مزرعه بیزارم .
من از گندم زارهایی شعر گفتم که بوسه ی ملیح پروانه ها را چشید . و دست لطیف نسیم لمس کرد سینه ی گرم زمین را ...
من شاعر نرسیده ی بلوط های وحشی ام . لب های من در خیال مدام بوسه می زند خنکی چشمه ی قاصدک ها را ...
من از حجم سنگین این ترس ها بیزارم . من از شنیدن ناگفته های تلخ هراسانم . می ترسم تا رسیدن اه زندگی از ترس سایه ها جان بدهم . . .
خدایا می خواهم امشب به تو یک مشت ستاره بدهم و تو آن ها را به گیسوان در هم تافته ی دختری بیاویزی که هر شب گریه هایش را نذر باران می کند .
خدایا از آن یک مشت ستاره فقط یکی را برای من نگه دار . آخر من شبی را کشیده ام که فقط یک ستاره کم دارد . نمی خواهم پرنورترین ستاره مال من باشد . نه . یک ستاره کوچک که قدری نور داشته باشد را هم به من بدهی من دستت را می بوسم . آخر در شب تاریک بوم نقاشی ام پسر بچه ای پشت پرچین از تاریکی می ترسد . و جنگل تاریک بوم من در حصار بلوط ها مدام ستاره می خواند وگرنه تو خوب می دانی من بی ستاره هم شب را صبح می کنم .
خدایا شعر می گویم من . به من نخند . من پر از بغضم . . .
پ.ن : تصویر سلیلم
گناه من چیست که دلم مدام هوای شنیدن صدای زنگوله ی گاو ها می زند به سرش ؟ من مگر جز یک جنگل بلوط . یک مزرعه گندم . یک پشته هیزم چیز دیگری هم خواستم از تو ؟
من دلم خورشیدی می خواست که با دیدن گل های آبی چارقدش مست شوم . خورشیدی که هنوز عطر دود بخاری هیزمی اش از سقف حلبی شیروانی رقص کنان با مه غلیظ ی که در جنگل پیچیده عشق بازی میکند .
من دلم حتی برای چکمه های سیاه گل آلود حسن آمی تنگ می شود . برای شنیدن صدای قدم هایش که با چوبی نازک گاوها را هی می کرد . من دلم آغوش گرمش را می خواهد که وقتی آب باران یواشکی از سوراخ چکمه ام پایم را می بوسید او با دستهای پینه بسته گرمش می کرد . . .
آخر خدا این ها چیز زیادی است مگر ؟؟
بوییدن بنفشه ها . رقصیدن با پروانه ها .دویدن کنار چشمه و رود . من حتی دلم می خواهد آب بپاشم به صورت هم بازی اه دوران کودکی ام .
هوس نوشیدن چایی درون پیاله آن هم زیر کلبه ی چوبی درست بالای سلیلم ...
من از تو نوشیدن جرعه ای از رویاهای کودکی ام را می خواهم .
پ.ن : هزارجریب . لاک تراش . بالا محله .
من آبی ترین سیب را نذر سنگ قبر ستاره ای کردم که قرار است میان عقربه های کوچک و بزرگ زمان جان بدهد .
به حال تو چه فرقی می کند اگر یک ستاره از آسمان کم شود .
مهتاب که هرشب حریری نو به تن کرده و در بازوان آسمان عشق بازی می کند . گاهی این آغوش تنگ تر گاهی ...
تو بگو چه فرقی می کند اگر یک ستاره یک شب ندرخشد و از پیاله ی آسمان بیفتد در قعر تاریکی زمین !
نترس . من هستم . اگر خواستی بباری . بمیری . قلب من با آبی ترین سیب انتظارت را می کشد . . .
طنین اذان نواخته می شود . کودکی اذان را می شکند با گریه اش و مادری نمازش را با نوازشش ...
خدایا صبح ات که می رسد . خورشید ت که طلوع می کند . باران ات که گاهی می بارد . و غروبی که چادر باز می کند و صورت روز را پنهان می کند . و شب ات که با ستاره ها به شب نشینی مهتاب می رود . چرخه زیبایی است که تو خلق کردی . . .
منم هر روز جشن می گیرم با جیک جیک گنجشک هایت صبح را . با نوازش آفتابت ظهر را و با رنگ بازی خورشیدت غروب را .
اما شب ها به استقبال ستاره ها که می روم دل تنگ می شوم . تو من را درک می کنی خدا مگر نه ؟؟!! من هم تکه ای از آن "آدم"م که بهشت را به طمع سیب فروخت ...
شب که می شود دلم دریا طلب می کند . صدای خنده های امواج را . صدای شیطنت صدف ها را . دلم حتی له له می زند برای تماشای مرغ های دریایی .
برای من ـ "آدم" بهشت که نباشد هر چه که هم به من بدهی مدام بهانه می گیرم . . .
طنین اذان بام ها را بوسید و پر کشید و کودکی کنار سجاده و مادری در قنوت !
جام دل تنگی ام پر شده از نبودن های تو . جرعه جرعه سر میکشم دلتنگی ها را . و قطره قطره اشک می ریزم . مست می شوم مست مست !!
دروازه ی خیال گشوده که می شود . قصد کوچ می زند به سرم . قدیم تر ها عجیب هجرت دیروز به دلم سنگینی می کرد . اما این بار دلم فردا می خواهد . فردایی بی مرز . فردایی از تو ...
قدیم ترها به دنبال یادی . سوغاتی . بودم اما ... دلم امروز دست خالی سفر کردن می خواهد . آخر خسته ام از سنگینی این کوله بار . می خواهم سبک باشم . بی هیچ یادی . خاطری .
بروید کنار پرده های شوم روزمرگی . بگذارید قطره ای نسیم بنوازد صورتم را . من دلم برای خاک تنگ شده است . من دلم خوشه ای گندم می خواهد برای نوازش کردن . دلم هوای دست کشیدن تنه ی بلوط زده است به سرش . هوای دویدن های پی در پی میان جنگل .
تو کجایی که انقدر تلخ شده است طعم دلتنگی های من . . .
می دانی عطر تو چطور ثانیه های من را مست کرده است ؟. من مدهوشم و سر خوش از تو . جام دل م پر شده از حضور تو . این خانه . دیوار هایش . تمام آینه های اتاق . حتی پنجر ه ها از تو رنگ گرفته اند . تمام تن من . نفس های من از اشاره ی تو به جان آمده است .
من چطور بنالم ؟! من چطور روی نالیدن داشته باشم ؟! از چه بنالم ؟؟ مگر غیر از این است خوشی دنیا ؟
این جا حتی قطره های آب تو را نجوا میکنند ...
این جا پر است از تو و من تو را که داشته باشم آرامم . . .